بچه ها اینجا داستانی جالب براتون گذاشتم درباره ی سرگذشت یک دانه

به نظر من خیلی جالبه...


سال ها پیش، کشاورزی، یک کیسه ی بزرگ بذر را برای فروش به شهر می برد...

 

 

 

سال ها پیش، کشاورزی، یک کیسه ی بزرگ بذر را برای فروش به شهر می برد.

 

 

 

ناگهان چرخ گاری به یک سنگ بزرگ برخورد کرد

 

 

 

و یکی از دانه های توی کیسه روی زمین خشک و گرم افتاد.

 

 

 

 

دانه ترسید و پیش خودش گفت: من فقط  زیر خاک در امان هستم.

گاوی که از آنجا عبور می کرد پایش را روی دانه گذاشت و آن را به داخل خاک فرو برد.

 

 

 

 

دانه گفت: من تشنه هستم، من به کمی آب برای رشد و بزرگ شدن احتیاج دارم. کم کم باران شروع به باریدن کرد.

 

 

صبح روز بعد دانه یک جوانه کوچولوی سبز درآورد. جوانه تمام روز زیر نور خورشید نشست و قدش بلند و بلندتر شد.

 

 

 

 

روز بعد اولین برگش درآمد. این برگ کمک کرد تا نور خورشید بیشتری را بگیرد و بزرگتر شود.

 

 

 

یک روز غروب، پرنده ای گرسنه خواست آن را بخورد . اما ریشه های دانه آن را محکم در خاک نگه داشتند.

 

 

 

 

 

 

سال ها گذشت و دانه آب باران زیادی خورد و مدت های زیادی در زیر نور خورشید نشست تا اینکه در ابتدا تبدیل به یک درخت کوچک شد و بعد به درخت بزرگی تبدیل شد.

 

 

 

 

 حالا وقتی شما به کوه و دشت می روید. درخت قوی و بزرگی را می بینید که  خودش دانه های بسیاری دارد.

 

دختر گلم

داستان را با دقت خواندی . حالا بگو یک دانه برای اینکه رشد کند به چه چیز هایی نیاز دارد ؟