مامان سفره ی سحر رو پهن کرد.بعد هم بابا و هدی رو بیدار کرد تا سحری بخورند.
 
هدی کوچولو که تو اتاقش خواب بود با صدای بقیه از خواب بیدار شد، آمد دید ...


 مامان و بابا به همراه برادرش سعید کناره سفره نشستند و دارند غذا می خورند. هدی خیلی تعجب کرد و گفت: شما چرا الان دارید غذا می خورید، مگر صبح شده؟

بابا که از حرف هدی خنده اش گرفته بود هدی رو نشاند کنارش و گفت: دختر گلم از امروز ماه رمضان شروع شده. تو این ماه بزرگترها روزه می گیرند و از اذان صبح تا اذان مغرب چیزی نمی خورند به خاطر همین سحر قبل از اذان صبح سحری می خورند، ما هم داریم سحری می خوریم.

هدی دوست داشت مثل برادرش سعید روزه بگیرد، به مامان گفت: پس من هم سحری می خورم تا با شما روزه بگیرم، امّا یک دفعه فکر کرد که اگه گرسنه اش شود  چی؟!

مامان گفت: کوچولوهایی که اندازه تو هستند و دوست دارند روزه بگیرند روزه کله گنجشگی می گیرند یعنی بعد از این که سحری خوردند چیزی نمی خورند تا ظهر, بعد دوباره صبر می کنند تا موقع افطار.

هدی آن روز رو روزه کله گنجشگی گرفت. موقع افطار که همه دور هم جمع بودند با این که یکم به هدی سخت گذشته بود ولی خیلی خوشحال بود که توانسته بود مثل بقیه روزه بگیرد.

بعد از افطار هم بابا هدیه ای رو به هدی داد و گفت: این هم هدیه ی اولین روزه ی کله گنجشگی.