دانه ی خوش شانس

سال ها پیش کشاورزی یک کیسه بزرگ بذر را برای فروش به شهر می برد. که ناگهان چرخ گاری ...


که ناگهان چرخ گاری به یک سنگ بزرگ برخورد کرد و یکی از دانه های  داخل کیسه روی زمین خشک و گرم افتاد.

 دانه ترسید و پیش خودش گفت : من فقط زیر خاک در امان هستم.

 

 

گاوی که از آنجا می گذشت پایش را روی دانه گذاشت و او را به داخل خاک فرو برد.

 

 

دانه گفت :من تشنه هستم و به کمی آب برای رشد و  بزرگ شدن احتیاج دارم.

کم کم باران شروع به باریدن کرد.

 

صبح روز بعد دانه ، یک جوانه ی کوچولوی سبز در آورد.

 

 

جوانه تمام روز زیر نور خورشید نشست و قدش بلند و بلند تر شد.

 روز بعد اولین برگش در آمد.برگ کمک کرد تا نور خورشید بیشتری را بگیرد و بزرگتر شود.

 

یک روز غروب پرنده ای گرسنه خواست تا آن را بخورد. امّا ریشه های دانه آن را محکم در خاک نگه داشتند.

 

 

سال ها گذشت و دانه آب باران زیادی خوردو مدّت های زیادی در زیر نور خورشید نشست.

تا اینکه در ابتدا تبدیل به یک  درخت کوچک شد. وبعد تبدیل به درخت بزرگی شد.

 

 

حالا وقتی شما به کوه و دشت می روید درخت قوی و بزرگی را می بینید که خودش دانه های بسیاری دارد .

 

 

پسر خوبم :

  • چرا دانه در زیر خاک در امان است ؟
  • دانه ی قصّه ی ما برای این که رشد کند به چه چیزهایی نیاز داشت ؟
  • فکر می کنی چرا اسم این داستان را گذاشته اند « دانه ی خوش شانس » ؟

می توانی روز شنبه داستان را برای بچّه ها تعریف کنی و جواب این سؤال ها را از آن ها بپرسی .