یکی بود یکی نبود ، غیراز خدا هیچکس نبود ...


یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچ کس نبود.
ننه لاک پشت همیشه از همه چیز ناراضی بود و دوست داشت غر بزند. بابا لاک پشت به او می گفت:« تو از زمانی که جوان بودی غرغر میکردی ، حالا هم که پیر شده ای غر میزنی و از همه چیز گله داری ، نمی خوای از این اخلاقت دست برداری؟»

 

ننه لاک پشت می گفت:« آخه ببین خدا چه بار سنگینی پشت من گذاشته ، یه عمره با این لاک یواش یواش راه میرم و نمی تونم بدوم. دلم می خواست یه بار هم که شده توی یک مسابقه ی دو شرکت کنم ؛ امّا نشد و حسرتش به دلم موند. خرگوش ها را ببین چطوری می دوند و ورجه ورجه می کنند! پرنده ها راببین چه سبکبال پرواز می کنند! همه ی حیوونا تر و فرز و چابکند و ما لاک پشت ها کند و آهسته..»

 

بابا لاک پشت می گفت: « ای بابا ! دست از این حرفها بردار. خودت را با دیگران مقایسه نکن. همه ی موجودات عالم با همدیگه فرق دارند. به قول آدمها ، حتی پنج تا انگشت یک دست هم مثل هم نیستند. حتماً حکمتی در کار بوده که خداوند ما لاک پشت ها را اینجوری آفریده ….»

 

ننه لاک پشت غرغرکنان جواب می داد: « چه حکمتی؟ خدا فقط یه بار سنگین روی دوش ما گذاشته ، آخه فایده ی این لاک چیه؟»

 

 بابا لاک پشت می گفت: « این لاک مثل خونه ی ماست. با وجود اون ما احتیاج به خونه نداریم.همینکه سر و دست و پامون را جمع کنیم ، انگار توی خونه هستیم ، دیگه لازم نیست خونه  بسازیم. تازه خیلی هم قشنگه . ببین چه نقشهای جالبی روی لاک هامونه!»

امّا ننه لاک پشت بازهم غر میزد و حرف او را قبول نمی کرد.

 

در یک روز زیبای بهاری ننه لاک پشت و بابا لاک پشت توی ساحل دریا روی ماسه ها نشسته بودند و از نور آفتاب و هوای خوب و نسیم ملایم بهاری لذّت می بردند. چندتا مرغ دریایی در دریا ماهیگیری می کردند. دوتا خرگوش با هم مسابقه گذاشته بودند و توی ساحل دنبال هم می دویدند. ننه لاک پشت با حسرت به پرنده ها و خرگوش ها نگاه می کرد و زیرلب غرغر می کرد. بابا لاک پشت هم سرش را تکان میداد و لبخند می زد.

 

خرگوش ها بعد از مسابقه توی شن ها نزدیک لاک پشت ها نشستند تا استراحت کنند. ناگهان سرو کله ی روباهی پیدا شد و به آن ها حمله کرد.
خرگوش ها هرکدام به سویی دویدند و فرار کردند. روباه که نتوانسته بود آن ها را بگیرد با خشم به لاک پشت ها حمله کرد. آن ها در لاک هایشان پنهان شدند. روباه هرچه به لاک ها ضربه زد، آن ها بیرون نیامدند. او هم خسته شد و رفت.

 

بعد از رفتن روباه ، لاک پشت ها با احتیاط از لاک هایشان بیرون آمدند. ننه لاک پشت با هیجان گفت: « خدا را شکر! به خیر گذشت. چیزی نمونده بود طعمه ی روباه بشیم ها….»

 

بابالاک پشت گفت : « آره، اگر این لاک ها را نداشتیم، روباهه حتماً مارا خورده بود؛ امّا وقتی که دیدلاک های ما خیلی سفت و محکمه ، خسته شد و رفت پی کارش….»

 

بعد از این گفتگو، آن ها به سمت دریا رفتند تا شنا کنند و حالشان جابیاید. برای اولین بار ننه لاک پشت غر نمی زد ، بلکه با خوش حالی آواز می خواند و شنا می کرد.